30 آذر 1387 ساعت 02:40 ب.ظ

وقتی نهنگ کوچک بود: 

 

 

 

                        وقتی نهنگ کوچک بود

 

 

 

    فکر میکنم این عکس متعلق به حدود یک سالگی یا شش ماهگی من بوده و به اندازه ی کافی بامزه هست که نیازی به خاطره خنده دار نداشته باشه! 

   البته برای کشف و یافتن خاطره مورد نیاز بنده مصاحبه ای ترتیب دادم به شرح زیر: 

 

سوال این بود:یک خاطره از بچگی های من؟ 

  

      -نفر اول آقای برادر که در زمان تولد من ده سال سن داشته:لیلا (دختر خالم که یک سال از من بزرگتره) رو زدی!(عجب خاطره صریح و بدون شرحی!) 

      -نفر دوم خانم خواهر که در زمان تولد من هفت سال سن داشت:شبنم یادمه ولی تورو نه...

     -نفر سوم خانم مادر که مهم نیست چند سال سن داشت:تو خشگل مامان بودی!(لطف داری شما!) 

     -نفر چهارم آقای دایی اول:تو اونقدر ضعیف بودی که داشتی میمردی مثل کلپک!تازه مغزتم معلوم بود(چه توصیف قابل تحصین و محسوسی!) 

     -نفر پنجم آقای دایی دوم:وقتی قرص خوردی و مردی!(توضیح میدم)

  سایر آقایون دایی و خانم های خاله و حتی خانم مادربزرگ هم جوابی حدود همین پاسخ ها داشتند فقط خانم خاله ی یکی مونده به آخری که در شهر دیگری زندگی میکند افسانه هایی را در رابطه با علاقه وافری که نسبت به خواهرم که سیزده ماه و شش روز از من کوچیکتره رو بازگویی کرد به خصوص زمانی که اون رو به خونه اوردن که به نظر من چندان قابل تعریف کردن و نوشتن مجدد نبود. 

    

  در اینجا لازم به ذکر است بنده دارای پایین ترین سن خودکشی با قرص هستم که ناکام ماند و جریان از این قرار بود که:  

     شب جشن تولد دو یا سه سالگی از فرصت استفاده کرده و به سراغ یکی از کشوهای مادرم رفتم و تا می توانستم (یعنی خیلی!) از قرص های رنگارنگ جویدم.زمانی که والده محترم قصد داشت  از من عکس یادگاری بیاندازه ناگهان (به طور ناگهانی!) متوجه بی حالی من شد و پس مشاهده اضافات بسته های قرص بلافاصله مرا به بیمارستان رساندند.با وجود آنکه پس از تولد با تغذیه صحیح از نظر جسمی رو به بهبود بودم اما قرار بود دیگر در این دنیا نباشم و حتی آقای عزرائیل هم ما را با آن وضع نپذیرفت.بله!متاسفانه یا خوشبختانه(مطمئنا خوشبختانه) من زنده ماندم البته با تلاش فراوان آقایون دکتر و خانم های پرستار. 

     این تنها خاطره ای بود که سایرین آن هم به علت بی قراری های شدید مادر و پدرم به خاطرشان مانده است.  

 

 

 

 

                یلدا مبارک 

 

 

 

 

پی نوشت:۱-از اینکه زندم خوشحالم و بهتون بابت داشتن من تبریک میگم شدید!۲-از کم کار شدنم شاید متاسفم!چون مدتیه با هیچ کلمه ای اون چیزی که در درونم هست رو نمیوتنم فریاد بزنم البته قبلا هم چندان ... نبودم ولی بعضی وقتا اینجوری میشم که این دفعه خیلی طولانی شده!۳-شعری که واسم گفته بودن به دستم رسید!۴-از حضورتون حس خوشحالی عمیقی دارم!۵-امان از دست ما زمینی ها!۶-به قول استاد:عربا بوشو زدن با لنگه کفش واویلا واویلا!۷-آیا چیزی مونده که نگفته باشم؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo